ولی خان بکش
#آسمان_ریسمان
#شورشولیخانبکشممسنی
"فتح گلاب و گل و صطخر سپید است
فصل گلاب و گل و شراب و نبید است"
این بیت مطلع قصیدهایست از ادیب و مورخ مشهور دوره #قاجار، #رضاقلیخانهدایت به تهنیت سرکوب شورش ولی خان بکش!
بدون شک یکی از مهمترین وقایع #فارس در اواخر عهد #فتحعلیشاه و اوایل پادشاهی #محمدشاهقاجار، شورش ولیخانبکش ست. آوازهی ولی خان در دوران حیاتش در سراسر جنوب پیچیده بود. آنگونه که #باروندوبد مینویسد در هنگام بازدید از مقبرهی #کورشبزرگ در #پاسارگاد ، در چادرهای ایلیاتی ترانه هایی شنیده است که "عمدتن در تحسین شجاعت و جسارت یکی از راهزنان #ممسنی بود که در میان کوهنشینان فارس آوازهای داشت....نام او ولی خان و اسم پسرش #باقرخان است" . حکایت این پدر و پسر در بسیاری از کتب تاریخی عهد قجر چون #روضهالصفایناصری، #فارسنامهناصری، #ناسخالتواریخ، #دستورالاعقاب #سفرنامهرضاقلیمیرزا، #فهرسالتواریخ ، سفرنامه دوبد و... آمده است.
ولی خان پسر #خوبیارخانبکش است و چون به قدرت رسید در #قلعهسفید ممسنی پناه جسته و بنای غارت و راهزنی گذاشته ،کارش چنان بالا گرفت که #حسینعلیمیرزافرمانفرما پسر فتحعلیشاه و حاکم فارس برای دلجویی و دفع شر، دختر او را به عقد پسرش #تیمورمیرزاحسامالسلطنه در آورده و باقرخان را به حکومت #کازرون گماشت. در میان کتابهای ذکر شده، چهارتای ادل بیشترین اطلاعات را در اختیار ما میگذارند اما معتبرترین روضه الصفاست و چنانچه #رضاقلیخانهدایت مینویسد : "در آن اوقات مولف در آن ولایت بوده که غالبا در خدمت... " و شخص او با ماموریت نزد ولی خان رفته و او را به رفتن به شیراز و تسلیم کردن خود به #منوچهرخانمعتمدالدوله ترغیب کرده که با کمال تعجب ولی خان خواسته او را اجابت کرده است. اما خان ممسنی پس از مدتی از کارش پشیمان شده و به لطایفالحیل و با تحریک طمع معتمدالدوله که به گفته فارسنامه بر جنابش "طمعیغالب بود" به بهانه تحویل ذخایر گرانبهای غارتی به ممسنی برگشت. ولی خان پس از بازگشت، قلعهسفید را از اتباع خود تحویل گرفته و به قشون معتمدالدوله واگزار کرد اما پس از مدتی از تکالیف شاقه ارباب قشون به ستوه آمده، کار به مجادله کشید که در نهایت به پیروزی ولی خان و پراکندگی قشون دولتی انجامید. پس از آن ولی خان قصد به تصرف دوباره قلعه سفید کرد، اما مدافعان دولتی او را دفع کردند. از طرف دیگر چون خبر شکست به شیراز رسید، معتمدالدوله از تمامی فارس چریک طلبید و به همراه #فیروزمیرزا به سمت ممسنی حرکت کرد. ولی خان نیز به ناچار خانواده خود رابه همراه پسرش باقر خان به سمت #قلعهگلابزیدون فرستاد و خود به #ماهورمیلاتی رفت. #خواجهحسین کوتوال قلعه گلاب، #قلعهگل، که در نزدیکی قلعهگلاب است اما استحکام چندانی نداشته، را در اختیار باقرخان قرار داد. چون معتمدالدوله به #دوگنبدان رسید، #میرزامنصورخانبهبهانی والی #کهگیلویه به او پیوست و خواجه حسین قلعهگلابی را حاضر کرده،مورد عنایتش نمود و پس قشون به سمت قلعهگلاب حرکت کرد. خواجه حسین عیال خود را از قلعه به در آورده و قشون دولتی به هنگام رسیدن ، بر فراز قلعه گلاب که مشرف بر قلعه گل است مستقر شده و عرصه را بر باقر خان و اتباعش تنگ کردند. از اینجا به بعد جنبه تراژیک داستان است که از قضا این سالها به فراوانی در فضای مجازی منتشر شده و دست به دست میچرخد، مشابهه همان ترانه های ایلیاتی که بارون دوبد شنیده بود! حقیقتش انگیزه من از نگاشتن این مطلب نه تمام داستان ولی خان که همین قسمت پایانیست که محبوب در فضای مجازیست!
ناسخ التواریخ و سفرنامه دوبد از دستگیری باقرخان و خانواده پدرش سخن میگویند و حتا دستورالاعقاب از دستگیری زنان ماه پیکر و حوری وش آنان سخن گفته است اما روایت منبع مورد علاقه من، فارسنامه ، چیز دیگری ست، اما چون میدانم که روضه الصفا منبع #میرزاحسنفسایی در نگاشتن فارسنامه است و سندیتش ارجح، روایت آنرا می آورم هرچند سخن یکیست :
"زنان الوار که در آن حصار بودند از راه غیرت مردانه گیسوهای خود را به گیسوی یکدیگر محکم بربستند و بالاتفاق از فراز قلعه گلاب به زیرانداختند و بالمره مردند و داغی بر دلهای خام طمعان اردو نهادند".
اگر فکر میکنید که مطلب در اینجا به پایان میرسد و آخرش هم مینویسم .تمت. اشتباه میفرمایید چرا که حیف است اضافه نکنم که این اولین باری نبوده که زنانِ شورشیانِ بومیِ متحصن در قلعه گلاب از خوف اسیری و ننگ بی سیرتی خود را از قلعه خداآفرین به زیر انداخته اند!!
#مهدیخادمیانزیدونی
@kohgilo
(ادامه در مطلب پایین 👇👇👇)
#آسمان_ریسمان
#شورشولیخانبکشممسنی
(ادامه از مطلب بالا 👆👆👆)
در مطالب پیشین گفته شد که چون #کریمخانزند از سرکوب #بنیکعب بازگشت در #زیدون اردو زده و به سرکوب شورشیان #ایللیراوی پرداخت و از کلهسر آنان مناره ساخت. این حکایت هم در #تاریخگیتیگشا آمده و هم در #گلشنمراد اما #مجملالتواریخگلستانه شرح بیشتری میدهد که شاید درست آن باشد که در مطلب دیگری به آن بپردازم اما چه کنم که مرتبط با این مطلب است؟ پس به اجمال میگویم تا به پایان آن برسم:
بر طبق کتاب ، نواب وکیل ، #خدامرادخانزند و #نظرعلیخان را با قشونی انبوه به سرکوب جماعت لیراوی (در متن #لیلاوی) میفرستد، لیراوی ها، ناچار به قلعه گلاب پناه میبرند (که در این کتاب هم چون بسیاری از کتب دیگر به اشتباه کلات آمده که نمیدانم اشتباه از مولف است یا مصحح؟ ) اما در نهایت شکست بر آنان افتاده و لشکر زند "جمعی کثیر از آن طایفه را قتیل بتیغ بی دریغ نموده و برخی را دستگیر و نسوان را اسیر ...و جمعی از زنان آن طایفه خود را از کوه بزیر انداخته و بدیار عدم پیوستند ".
اینجا که رسیدم ناخودآگاه به یاد بیتی افتادم که در #نزهتالاخبار در پایان داستان کشته شدن #هیبتاللهخان نوشته شده که نمیدانم از کیست:
"جهان تا بوده، اینش کار بوده
نه امروزش چنین رفتار بوده"
شب و روزتان به شادکامی و نیکی!
نیمه شب ۹۸/۱۱/۱۵ گچساران
#مهدیخادمیانزیدونی
@kohgilo
اغلب مطالب وبلاگ جامعه شناسی تاریخی است...